خرید بک لینک
تو را بیاد میآورمبا خرمنی از موهایتکه به سان گندم زاری در فصل برداشتدر باد پاییزی میرقصدتورا بیاد میآورم با رنگی چشمانتکه همچون برگهای تازه رُسته درختاندر بهاری دلپذیر دل و دین آدمی را می بردتو را بیاد میآورمبا چهره ای زیباکه به سان ماهدر یک شب کوتاه تابستانبر تاریکی وجود آدم می تابدتو را بیاد میآورمبا دستانی گرمکه مانند حرارت ذغال گداختهزیر کرسی مادر بزرگمطبوع و دلچسب استتو را بیاد میآورمبا شیرینی لبخندتکه به سان میوه های رسیده و آبدارروی شاخه های بلندعابران مشتاق را وسوسه میکندتو را بیاد میآورمبا وزش حرفهایتکه چون نسیمی خنک در یک عصر گرملذت وصف ناشدنی داردامادر هیاهوی بی وقفه زمانو در غبار روز و شبهای بی رحم که همچون انبوه مرغان مهاجراز آسمان نیمه ابری یک شهر به آرامی و ممتد میگذرند؛رفتنت راو محو شدنت رابیاد نمیآورم....ماجد1401-12-04

برچسب: نویسنده: کارن رادمنش تاريخ: شنبه 13 اسفند 1401 ساعت: 21:04

««گمان کردم تو همدردی! ولی نه نه! تو هم،دردی!»»================درباره ی خودم فقط می توانم بگویم:"به دوست داران شقایق و گل ُیکی اضافه کنید"================هنوز  دلخوشي ذهن خسته ام اين استكه درخيال خود، بي خيال من نخواهد شد================و در تاریخ 3-10-96 نوشتم:خودمان هم نفهمیدیم تهش چی شد؟!آنهایی که دوستمان داشتندو دوستشان داشتیم ،منقرض شدند...!!  :|================و در ۹۹-۴-۴  بی قرارم...پشت کدام هق هقدلتنگی ام راپنهان کنم؟!ویا پشت کدام ابربهاریاشک هایم را؟بی قرارم ...و تنها یک "تو"میخواهمتا تمام "من"آرام گیرد ...( ماجد )=================(چقدر زود عمر میگذره انگار دیروز ویرایش کردم مطالب بالا رو)ودر 21-08-1401 نوشتم:اشكم چه بيقرارست،امشب دراين ميانه...

برچسب: نویسنده: کارن رادمنش تاريخ: شنبه 13 اسفند 1401 ساعت: 21:04

صفحه بندی